لولیان

ای لولیان ای لولیان یک لولیی دیوانه شد
طشتش فتاد از بام ما، نک سوی مجنون خانه شد
میگشت گرد حوض او، چون تشنگان در جست و جو
چون خشک نانه ناگهان در حوض ما ترنانه شد
ای مرد دانشمند تو دو گوش ازین بر بند تو
مشنو تو این افسون که او زافسون ما افسانه شد
زین حلقه نجهد گوشها کو عقل برد از هوشها
تا سر نهد بر آسیا، چون دانه در پیمانه شد
بازی مبین بازی مبین اینجا تو جانبازی گزین
سرها ز عشق جعد او بس سرنگون چون شانه شد
غره مشو با عقل خود، بس اوستاد معتمد
کاستون عالم بود او نالانتر از حنانه شد
من که ز جان ببریده ام چون گل قبا بدریده ام
زان رو شدم که عقل من با جان من بیگانه شد
این قطره های هوشها مغلوب بحر هوش شد
ذرات این جان ریزها مستهلک جانانه شد
خامش کنم فرمان کنم وین شمع را پنهان کنم
شمعی که اندر نور او خورشید و مه پروانه شد

مولانا جلال الدین مولوی

/ 5 نظر / 38 بازدید
مینا

سلام.خوب باشید.واقعا از خواندن اشعار حضرت مولانا لذت می برم. قلندروار به روز است.

سحر شیرمحمدی

سلام سیامک عزیز این لینک من است ..ممنونن به خاطر عکس استادشهرام ناظری

ممنون

علیرضا

من عاشق دف هستم! همین طور عاشق مولانا! خیلی خوشم اومد از وبلاگت! یه مشتری ثابت گیرت اوم در این لحظه! [لبخند] سر بزن به من! لازم به ذکر نیست که اگه دوست داشتی لینک کن، من لینکت میکنم به هر حال!